بازباران بارید خیس شدخاطره ها
رفتم دررابازکردم شادی راپیداکردم
می خندیدم، می خندید، پیرمردمیوه فروشی که اعلامیه ترحیمش راباران شسته است .آیازنده است یادش ،ذکرش دردل کودکی که پابه پای من می دوید؟نوه اش بود،گاه به گاهی به اوسرمیزدبا کفش های کتانی باران خورده اش ... جه بارانی بودوقتی آخرین باردیدمش .مرددرهمین کوچه ها. مهربانیش رانمی بینم، خنده های شیرینش ازلیموشیرینهایش هم شیرین تربودند.هندوانه ها رابه شرط چاقومی داد!نمیدانم شایدخنده هایش رابه شرط جانش به آسمان فروخته بود.شاید...
دوست دارم پدربزرگم را،چه قدشبیه اومی خنددومن با شیطنت هایم آن لبخندهاراتلخش می کنم ولی نه هنوزشیرینند...
می آیدروزهایی که من وتو کم کم پیرمی شویم نه آن درخت پیری که درقصه هامی گویند.شایدبهانه گیروتنهاشویم وشایدخوش خنده ومهربان..خدامی داند فرقی نمی کندهرچه باشیم دوستمان دارند چون مثل بچه هامی شویم ...دل نازک و غرغرو...می شناسم مثل کف دستم همه پیرمردهاوپیرزن های این شهررا.همه دنبال محبت می گردندولی کجاست ذره ای توجه؟ !انگارهمه گرفتارند...فرداکه مردیم خدامی داندچه کسی برای آخرین بارمی شویدسنگی راکه اسممان روی آن حک شده ؟جه سودی داردشستن سنگی که هرازگاهی باران هم آن رامی شوید؟
چه قدرزودپشیمان می شوندهمه کسانی که گرفتارندودلشان برای یک لحظه بودنمان تنگ می شود....
یادمان باشدازالان دلتنگ باشیم. ازالانی که هنوززنده ایم، دلتنگ همه کسانی که هستندودلخوشیشان بودنمان است .همین که باشیم و بمانیم درکنارشان دراوج خوشی هاودراوج گرفتاری ها ...نشویم همان پشیمان هایی که گرفتارندیاگرفتارهایی که پشیمانند ...
(پس باشیم، فقط باشیم ،کنارکسانی که دوستمان دارندودوستشان داریم.)