shirinzaboon

shirinzaboon.blogfa.com

چندوقتی است.....
چندوقتی است که صدای خنده هایم گوش کسی راکرنمی کند...چندوقتی است آرام تروبی صداترازهمیشه به تماشای هیاهوی این وآن خیره مانده ام وهیاهوی خودراباهزارزحمت خوابانده ام وخودم یک گوشه ،تنهاوبی حوصله فقط روزهای تقویم زندگی ام را باانگشتان کوچکم اینوروآنورمیکنم .درهیچ کجانیستم !فقط خنده هاوخاطره هاوحرفهارا درتک تک جاهایی که بودم جاگذاشته ام .دردل این وآن هنوزهستم .انگارهنوزنرفته ام ازخاطرکسانی که گاهی ،روزی،جایی باخوشمزه کردن حرفهایم ،باطبخ کردن انواع واقسام کلمه های ریزودرشتی که من فقط به آنهانمک میزدم و آنهااحساس میکردن که شایدلحظه ای بامزه مزه کردن گفته هاونگفته هایم زمان رابه دنبال نخودسیاه فرستاده اند.زمانی بودکه باعث وبانی همه سرگرمی های کلبه کوچکمان فقط فقط من بودم ولی الان سرگرمی من دل گرم کردن خودم هست !

 

[ سه شنبه هشتم مرداد 1392 ] [ 21:27 ] [ mehraboon ]

[ ]

بدون عنوان
زندگی زیباترازآن چیزی است که فکرش رامیکنیم.

گاهی بایک دلیل ..گاهی بایک حرف ..گاهی بایک لبخند میتوان حس کرددنیافقط فقط مال ماست.

ای کاش برای شادبودن به دنبال بهانه های کوچک باشیم.

بهانه هاهستن، ولی این ماییم که قانع بودن رادرداشتن همه چیزباهم توصیف میکنیم ویادمان میرودراه رسیدن به شادی ها راخودمان دورکرده ایم.

[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:42 ] [ mehraboon ]

[ ]

دیوارخنده
امروزازخوشحالی هایم دیواری میسازم وآنقدرروی دیوارش لبخندمیکشم  ومیکشم ومیکشم وهرکدامشان رابامدادرنگی های زندگیم آنقدررنگ میکنم 

 که هیچ وقت باهیچ پاک کنی پاک نشوند ....

حتی با تلخ ترین اتفاق دنیا

ومن همچنان بخندم!

[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 11:30 ] [ mehraboon ]

[ ]

عیدی
همیشه حرف از رفتن هاست ، کاش کسی با آمدنش غافلگیرمان کند...

                     " اللهم عجل لولیک الفرج"

اگه قرارباشه به امام زمونمون(عج)عیدی بدیم شماچی میدین؟

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 10:6 ] [ mehraboon ]

[ ]

کاش می شد...
کاش می شدگاهی بعضی لبخندهاراماندگارکرد....

دلم تنگ است برای لبخندهای قشنگی که به یادآوردنشان مرابه چندصفحه قبل تر ازامروزم می برد....

لبخندهایت هنوزهم هستنددرگوشه گوشه ذهنم .قول داده ام که صدای خنده هایت رانفروشم به صداهای دیگری که دلشان میخواهدهمان گوشه گوشه های ذهنم رابگیرند.

مادربزرگ عزیزم کاش بودی!ولی حیف وصدحیف که رفته ای...

[ یکشنبه ششم اسفند 1391 ] [ 23:16 ] [ mehraboon ]

[ ]

بایدبرترباشم!
ای خدا:

من بایدازنظرعلم ازهمه برترباشم.مبادادشمنان مراازاین راه طعنه زنند.

بایدبه آن سنگدلان که علم رابهانه می کنندوبه دیگران فخرمی فروشندثابت کنم که خاک پای من هم نخواهندشد.بایدهمه آن تیره دلان مغرورومتکبررابه زانودرآورم وآن گاه خودم خاضع ترین وافتاده ترین فردروی زمین باشم....

من بایدبیش ترکارکنم.ازهوی وهوس بپرهیزم.قوای خودرابیش ترمتمرکزکنم .

وازتونیزخدای بزرگ می خواهم که مرابیش ترکمک کنی!

آن چه میخواهم آن چیزی است که تودستورداده ای ومی دانم که عزت وذلت به دست توست ومی دانی که بی توهیچم.            (شهیدچمران)

[ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ] [ 13:25 ] [ mehraboon ]

[ ]

مدادآبی
بامدادقرمزماهی کوچکی کشیدم

آه خدایا!

مدادآبی ام نیست

سراسیمه به سمت اتاق دویدم

وقتی آبی راپیداکردم

که ماهی مرده بود....

[ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ] [ 23:42 ] [ mehraboon ]

[ ]

آبی به رنگ صداقت
یادگرفتم آبی یعنی صداقت

ولی صداقتی نیست، دربیان کسی که به من آموخته بودصداقت یعنی رفاقت

ای کاش رفاقت با آبی صداقت پررنگ می شد....

صداقت یعنی وقتی جعبه مدادرنگی ها ی زندگیتوبازمیکنی ،آبی روباهیچ رنگ دیگه ای عوض نکنی....

[ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ] [ 23:19 ] [ mehraboon ]

[ ]

تقدیم به دل مهربونم:
برای دل خودم می نویسم:

برای دلتنگی هایم

برای دغدغه های خودم

برای لحظه هایی که مظلوم ترازهمیشه مظلوم میشوم

برای مهربانی هایم مینویسم

برای دختربابایی مینویسم

برای خودخودم می نویسم

بمیرم برای خودم که اینقدرتنهاست.....

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 22:59 ] [ mehraboon ]

[ ]

می خواهم ازتوبگویم!!!
می خواهم ازتوبگویم پدرعزیزم:

ازتوکه باتمام غصه های کوچکم گریستی،وباشادی های کودکانه ام قهقهه زدی.

ازتوکه گرمای آغوشت امنیت رابرایم معنا میکند،آغوش گرمی که همیشه اندازه من است وبامن بزرگ می شود.

ای امن ترین جاده برای گریزازسختی ها،دل مشغولی هاونگرانی ها.

ای آنکه درتنهایی وظلمت آوارغم ،همواره پناهگاه روشنم شدی.

هم شانه وهم قدم شدن باتوبرایم حس بزرگی به همراه داردوتواین رامی دانی.

یادت هست که پابه پای من قدم می زدی وگام های بزرگ واستوارت راباقدم های کوچک من هماهنگ می ساختی تاحس همراه بودن راکلمه به کلمه درجانم بنشانی.

یادت هست که درکنارآدم برفی ها ازآغوش گرمت برایم گاهواره ای می ساختی تاخواب خوش کودکانه ای رابرایم مهیاسازی؟!

توفقط بدون لالایی وداستان های کودکانه،فقط وجودتوبرایم آرامش می آورد.

گلبرگ کدام عشق جاودانه ای رابه مهربانی گام های توگلریزان کنم؟

[ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 ] [ 22:17 ] [ mehraboon ]

[ ]

طراح قالب: بیاتو اسکین